تبلیغات
Sardar Sorena

Sardar Sorena

هرچی بخواین...

فجایع اسكندر مقدونی در پارسه

مستد می نویسد : پارمنیون به این جهادگر جوان سفارش كرد كه آنها را از آسیب نگه دارد . او پافشاری نمود كه درست نیست اسكندر مال خود را تباه سازد ، و گفت كه اگر اسكندر را اینگونه جلوه بدهد كه او فقط رهگذر است و نمی خواهد  فرمانروایی آسیا را نگاه دارد ، آسیاییها با او همكاری نخواهند كرد .


ادامه مطلب

[ سه شنبه 29 بهمن 1392 ] [ 11:21 ب.ظ ] [ ابوالفضل فرج وند ]

[ نظرات() ]


طنز



قیافه دخترا وقتی خواستگار میاد 










اینم قیافه آبجی کوچیکشون 








آبجی وسطی








قیافه داداشه 


[ دوشنبه 28 بهمن 1392 ] [ 11:58 ب.ظ ] [ ابوالفضل فرج وند ]

[ نظرات() ]


دهه فجر

انقلاب 



                                  ما انفجار




                                                                            نور بود 


[ دوشنبه 21 بهمن 1392 ] [ 09:55 ب.ظ ] [ ابوالفضل فرج وند ]

[ نظرات() ]


درسی از دختر كوچولو و جایزه بقالی برای تامل بیشتر......

دختر کوچولو وارد بقالی شد اون کاغذی به طرف بقال دراز کرد و گفت: مامانم گفته چیزهایی که در این لیست نوشته بهم بدی، این هم پولش.

بقال کاغذ رو گرفت و لیست نوشته شده در کاغذ را


ادامه مطلب

[ یکشنبه 13 بهمن 1392 ] [ 12:01 ق.ظ ] [ ابوالفضل فرج وند ]

[ نظرات() ]


دروغ های مادرم به خاطر من و آینده من (رفیق بی كلك مادر دوستت دارم)

داستان از زمان تولّدم شروع می شود. تنها فرزند خانواده بودم؛ سخت فقیر بودیم و تهیدست، هیچگاه غذا به اندازه کافی نداشتیم. روزی قدری برنج به دست آوردیم تا رفع گرسنگی کنیم. مادرم سهم خودش را هم به من داد، از بشقاب خودش به درون بشقاب من ریخت و گفت،: فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم. و این اوّلین دروغی بود که به من گفت.

زمان گذشت و قدری


ادامه مطلب

[ شنبه 12 بهمن 1392 ] [ 11:59 ب.ظ ] [ ابوالفضل فرج وند ]

[ نظرات() ]


فکر تو

مگسی را کشتم

نه به جرمی که پلید است بد است

یا که چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است

بی نوا دور سرم میچرخید

به خیالش قندم

ای دو صد نور به قبرش بارد

مگس خوبی بود

من به این جرم که از فکر تو بیرونم کرد

آن مگس را کشتم




                                                                                                   حسین پناهی



[ چهارشنبه 9 بهمن 1392 ] [ 10:41 ق.ظ ] [ ابوالفضل فرج وند ]

[ نظرات() ]


حكایت تامل برانگیز فروش بهشت

در قرون وسطی، کشیشان بهشت را به مردم می‌فروختند و مردم نادان هم 
ادامه مطلب

[ چهارشنبه 9 بهمن 1392 ] [ 10:34 ق.ظ ] [ ابوالفضل فرج وند ]

[ نظرات() ]


معلم و دانش آموز وشعر بنی آدم

ﻣﻌﻠﻢ سر كلاس فارسی ﺍﺳﻢ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﺭﺍ ﺻﺪﺍ کرﺩ. ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﭘﺎی ﺗﺨﺘﻪ ﺭﻓﺖ. ﻣﻌﻠم گفت:ﺷﻌﺮ بنی ﺁﺩﻡ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻥ.
ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﺷﺮﻭﻉ کرﺩ:
بنی ﺁﺩﻡ ﺍﻋﻀﺎی یکدیگرﻧﺪ         که ﺩﺭ ﺁﻓﺮینش ﺯ یک ﮔﻮﻫﺮﻧﺪ
ﭼﻮ ﻋﻀﻮی ﺑﻪ ﺩﺭﺩ ﺁﻭﺭﺩ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ     ﺩﮔﺮ ﻋﻀﻮﻫﺎ ﺭﺍ ﻧﻤﺎﻧﺪ ﻗﺮﺍﺭ
ﺑﻪ ﺍینجا که ﺭسید

ادامه مطلب

[ چهارشنبه 9 بهمن 1392 ] [ 10:32 ق.ظ ] [ ابوالفضل فرج وند ]

[ نظرات() ]


مادر

ساعت ۳ شب بود که صدای تلفن , پسری را از خواب بیدار کرد.

پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟

مادر گفت : ۲۵ سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار کردی

فقط خواستم بگویم تولدت مبارک .

پسر از اینکه دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد

صبح سراغ مادرش رفت . وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن

با شمع نیمه سوخته یافت… ولی مادر دیگر در این دنیا نبود . . .



[ سه شنبه 8 بهمن 1392 ] [ 07:10 ب.ظ ] [ ابوالفضل فرج وند ]

[ نظرات() ]


پیامک های باحال( سری1)

اصلا شور و شعف خاصی توی جمله “دیدی گفتم” وجود داره!
لامصب یه جور احساس دانایی خفن به آدم دست میده اون لحظه




ادامه مطلب

[ دوشنبه 7 بهمن 1392 ] [ 06:18 ب.ظ ] [ ابوالفضل فرج وند ]

[ نظرات() ]


واقعا...!!!

تیمهای لیگ برتر رو می بینی، شک میکنی جدول لیگ برتره یا جدول مندلیف!!

آلومینیوم، فولاد، مس، ذوب آهن، نفت…



[ چهارشنبه 25 دی 1392 ] [ 11:08 ب.ظ ] [ ابوالفضل فرج وند ]

[ نظرات() ]


تابوت تازه

این روزها

خانه ام

تابوت تازه ای شده است!

تا آینه ها

تنهایی ام را در اتاق های تودرتو بهتر نشان دهند...

ودر این تابوت تازه

از پنجره های گشوده ی رو به آسمانش

هر پرنده ای که می پرد

بالی ست که مرا به سوی مرگ پرواز می دهد

وروزهاست 

برای میهمانی من 

چشم چپ قبرستان می پرد

وشاگردانم در شعرهای تازه ام

دنبال سطری

یا شعر مناسبی می گردند

برای سنگم

تا نقطه پایانی باشد برای زندگی ام...

و هر روز

زندگی با عصاهایی ساییده 

لنگ لنگان به تشییع ام پا می کوبد!

می خواهم 

سرم را بگذارم و بمیرم...

ویک سطر 

تنها یک سطر لازم دارم

از جنس هق هق

تا برشعر زندگی ام بخوانم...





اصغر رضایی گماری



[ چهارشنبه 25 دی 1392 ] [ 11:06 ب.ظ ] [ ابوالفضل فرج وند ]

[ نظرات() ]


کدام را سوار میکنید؟

کدام را سوار می‌کنید؟ یک شرکت بزرگ قصد استخدام یک نفر را داشت. بدین منظور آزمونی برگزار کرد که یک پرسش داشت.پرسش این بود: شما در یک شب طوفانی در حال رانندگی هستید. از جلوی یک ایستگاه اتوبوس می‌گذرید. سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند. یک پیرزن که در حال مرگ است. یک پزشک که قبلاً جان شما را نجات داده است. یک خانم/آقا که در رویاهایتان خیال ازدواج با او را دارید. شما می‌توانید تنها یکی از این سه نفر را سوار کنیدکدام را انتخاب خواهید کرد؟ دلیل خود را شرح دهید.پیش از اینکه ادامه حکایت را بخوانید شما نیز کمی فکر کنید.قاعدتاً این آزمون نمی‌تواند نوعی تست شخصیت باشد زیرا هر پاسخی دلیل خودش را دارد.پیرزن در حال مرگ است، شما باید ابتدا 
ادامه مطلب

[ شنبه 23 آذر 1392 ] [ 07:54 ب.ظ ] [ ابوالفضل فرج وند ]

[ نظرات() ]


یه تست روان شناسی(آیا شما قاتل خواهید بود) ؟

سوالی رو که در پایین متن مشاهده می کنید و یک تست روانشانی است . متن را با دقت بخوانید تک تک کلمات در جواب نهایی تاثیر دارند

یک زن در مراسم ختم مادر خود ، مردی را می بیند که قبلا او را نمی شناخت. او با خود اندیشید که این مرد بسیار جذاب است. او


ادامه مطلب

[ شنبه 23 آذر 1392 ] [ 07:51 ب.ظ ] [ ابوالفضل فرج وند ]

[ نظرات() ]


راز جعبه کفش

زن وشوهری بیش از 60سال با یکدیگر زندگی مشترک داشتند. آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند. در مورد همه چیز با هم صحبت می کردند و هیچ چیز را از یکدیگر مخفی نمیکردند مگر یک چیز:یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند و در مورد آن هم چیزی نپرسد.

در همه ی این سالها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود و در مورد جعبه فکر نمی کرد. اما بالاخره یکروز پیرزن به بستر بیماری افتاد و پزشکان از او قطع امید کردند.

در حالی که با یکدیگر امور باقی را رفع رجوع می کردند پیرمرد جعبه کفش را از بالای کمد آورد و نزد همسرش برد. پیرزن تصدیق کرد که وقت آن رسیده که همه چیز را در مورد آن جعبه به شوهرش بگوید. واز او خواست تا در جعه را باز کند. وقتی پیرمرد در جعبه را باز کرد دو عروسک بافتنی و دسته ای پول بالغ بر 95 هزاردلار پیدا کرد. پیرمرد در این باره ازهمسرش سوال کرد.

پیرزن گفت:”هنگامی که ما قول و قرار ازدواج گذاشتیم مادر بزرگم به من گفت که راز خوشبختی زندگی مشترک در این است که هیچ وقت مشاجره نکنید. او به من گفت که هر وقت از دست تو عصبانی شدم باید ساکت بمانم و یک عروسک ببافم.”

پیرمرد به شدت تحت تاثیر قرار گرفت. تمام سعی خود را به کار برد تا اشک هایش سرازیر نشود. فقط دو عروسک در جعبه بودند. پس همسرش فقط دو بار در طول تمام این سا های زندگی و عشق از او رنجیده بود. از این بابت در دلش شادمان شد.

سپس به همسرش رو کرد و گفت:”عزیزم، خوب، این در مورد عروسک ها بود. ولی در مورد این همه پول چطور؟ اینها از کجا آمده؟”

پیرزن در پاسخ گفت: ” آه عزیزم، این پولی است که از فروش عروسک ها بدست آورده ام.”



[ شنبه 23 آذر 1392 ] [ 07:28 ب.ظ ] [ ابوالفضل فرج وند ]

[ نظرات() ]


دانلودبرنامه ی blue stacksبرای کامپیوتر

این برنامه برای کامپیوتره و مثل موبایل با سیستم عامل اندرویده. وقتی این برنامه رو نصب میکنید صفحه ی موبایل(اندروید) برای شما باز میشه. برای نصب برنامه های اندروید اونارو تو کامپیوتر بذارید و روشون کلیک کنید...











برای دانلود به ادامه مطلب برید.... نظر یادتون نره

ادامه مطلب

[ جمعه 15 آذر 1392 ] [ 05:09 ب.ظ ] [ ابوالفضل فرج وند ]

[ نظرات() ]


گوشه چشاتو بکش بگو چی می بینی تو نظرات بگو



[ پنجشنبه 14 آذر 1392 ] [ 07:46 ب.ظ ] [ ابوالفضل فرج وند ]

[ نظرات() ]


ای خدا بیامرزت با این وصیتت!!!







[ پنجشنبه 14 آذر 1392 ] [ 07:37 ب.ظ ] [ ابوالفضل فرج وند ]

[ نظرات() ]


دانلود برنامه ی whats app برای اندروید





برنامه ی خیلی خوبیه حتما دانلود کنید...




ادامه مطلب

[ پنجشنبه 14 آذر 1392 ] [ 10:32 ق.ظ ] [ ابوالفضل فرج وند ]

[ نظرات() ]


دانلود نوحه ی جدید علی عبدالمالکی به نام ((نشد))

خیلی قشنگه


برای دانلود به ادامه مطلب بروید...
ادامه مطلب

[ پنجشنبه 14 آذر 1392 ] [ 10:23 ق.ظ ] [ ابوالفضل فرج وند ]

[ نظرات() ]


.: تعداد کل صفحات 5 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه